سلام وقت بخیر
امروز یه همکار قدیمی رو دیدم که بعد از سلام گفتن معلوم بود میخواست بشینه سفره دلش رو باز کنه
گفت از اونجا رفتم اینقدر دلش پور بود که خودش همه چیز رو تعریف کرد و من فقط بعد از سلام نگاهش کردم
گفت بهم فوش دادن فوش خیلی بد ولی من تو اون موقعه هیچی بهشون نگفتم سکوت کردم بعد از چند روز توی جلسه بهش گفتم
آیا این حق من بود بعد از 8سال , ولی خیلی راحت بهم گفتن به دل نگیر پیش میاد ...
گفت الان رفتگر خدمات شهری شدم خیلی حقوقم کم شده نسبت به اونجا ولی عظت و احترام دارم
برتر دونست خودمون نسبت به دیگران منوط بر این نمیشه که دوربری هارو برده-نیازمند و آلت دست خودمون بدونیم
نگاهش پر بغض بود از سرشب تا الان دارم فکر میکنم من اگه جاش بودم چیکار میکردم و کلی نارحتم که چرا آدم باید اینقدر کم شعور باشه با اینکه بهترین مدارک دانشگاهی رو گرفته...
آدم از دست خودش سير که شد مي ميرد
مثل پروانه کمي پير که شد مي ميرد
زندگي پنجره اي رو به تماشاست،ولي
بسته و خسته و دلگير که شد مي ميرد
عشق،رقصيدن ماهي ست؛که اقيانوسي ست
به دم و بازدمي دير که شد مي ميرد
شعر،نيلوفر آبيست،شناور در عشق
سهم يک برکه ي دلگير که شد مي ميرد
گريه گاهي ملکوتي است ،غزل آلوده
بغض آلود و نفس گير که شد مي ميرد
مرد آن است پلنگانه بتازد تا عشق
بسته ي کُـنده و زنجير که شد مي ميرد.