سلام مهرتون مانا
دقیقا پری شب بود که همه مردم دنیا (کسایی که از فضای مجازی استفاده میکنند بجز من
) همزمان با هم حس بدی رو تجربه کردن
حس پوچی یا تنهای آخه فضای مجازی الخصوص اینستاگرام تو ایران برای خیلی ها از همه چیز مهم تره مثلا مورد داشتیم طرف
میگفت اگه اینستاگرام وصل نشه بلیط شمال رو کنسل میکنم این همه خرج دارم میکنم عکس بزارم....
خلاصه من بی خبر بودم تا که رفتم پیشه علی (علی یه گاری فلافلی داره قبل اسکله بقل اتوبان خلیج فارس
) فاروق رو دیدم
که میگفت یه بچه 13ساله برنامه هارو هک کرده و بقیه ماجرا ... منه بیخبر از دنیا داشتم به ایرانسل بدو بیرا میگفتم که چرا نت خرابه![]()
فاروق فامیلی جالبی داره رجستری وقتی اولین بار که شنیدم فکر میکردم سرکارم گذاشتن بخاطر همین جدی نگرفتم تا اینکه
تو یه پروژه فاروق همراه با چند نفر کار کناف رو انجام میدادن که یهو تخته کار شکسته میشه و از ارتفاع حدود 2متر افتاد و پاش شکست
خلاصه بعد از چند مدت کارای بیمه و درمان یک روز زنگ زد گفت ببین چند رو اونجا کارکردیم که ازش اسم فامیل خواستم گفت فاروق ریجستری
گفتم داداش من فکر میکردم سرکاریه همش نوشتن فاروق
(رجستری گوشی تازه مد شده بود ماهم همه چیز به شوخی ) خلاصه این شد که دونستیم
فامیلی رجستری بیشتر در روستار رمکان هستش و اصالت فاروق برمیگرده به رمکان (رمکان روستای در جزیره قشم که فکر کنم الان شهر اعلام شده)
![]()
![]()
داستان زیبای “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند. مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.” دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .” آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می دانید برای آخرین بار است که او را می بینید؟ ” جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی می کنم چرا آخرین خداحافظی؟ “ او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می کنه. من چالش های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . “ “وقتی داشتید خداحافظی می کردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو می کنم. ” می توانم بپرسم یعنی چه؟ “
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.” او مکثی کرد و درحالیکه سعی می کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو می کنم. ” ما می خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می ماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد : آرزوی خورشید کافی برای تو می کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد . آرزوی شادی کافی برای تو می کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد . آرزوی رنج کافی برای تو می کنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند . آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می کنم که با هرچه می خواهی راضی باشی . آرزوی از دست دادن کافی برای تو می کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی . آرزوی سلام های کافی برای تو می کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی . بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید .
پ ن : باز جا موندیمااا شد10سال آقا ضامن ماهم باش