سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
ساعتای ۹:۳۰ شب بود گوشیم زنگ خورد ، من درحال آشپزی بودم ،قبلا گفته بودم چرا بعضی وقتا آشپزی میکنم (فارق شدن ز غوغای دنیا) که یهو گفتن میدونیم تو مرخصی هستی و موقعه استراحت هستش ولی مادربزرگ میلاد فوت شده ، میشه بیای سرکار میلاد نمیتونه بیاد بدون فکر کردن گفتم نه، آخه قرار مهمونی گذاشته بودم و قرار بود غذارو آماده کنم ،قرار بود همه دور هم جمشیم بخندیم بیخیال اوضاع و احوال این دنیا باشیم این قدر بخندیم که صدا خنده هامون سقف آسمون رو ترک بندازه که یهو یه به خودم گفتم اگه فردا واسه تو چنین چیزی پیش بیاد چی ، سریع زنگ زدم و گفتم میام بگین کسی نیاد شاید یک دقیقه طول نکشید بین زنگ اول با زنگ بعد ولی میگم چرا اول گفتم نه، مگه دست ماست که کی کجا و چه وقت پیش بیاد اصلا مگه از ثانیه های بعد خبر داری فقط امیدواریم که برنامه ها طبق روال پیش بره، بایدی وجود ندارد فقط امیدوارم...
ولی باز کاش شیفت شب نبود):