سلام امیدوارم خوب باشید چند وقتیه هرچی فکر میکردم باید چی بنویسم از کجا شروع کنم یا چه کاری رو باید انجام بدم هیچی به ذهنم نمیرسید ؛انگاری زندگی شده یه چرخ فلک فقط دارم دور سرم میچرخم و از نقطه شروع به پایان هی تکرار میشم ؛ یاد یه جمله قدیمی افتادم که میگفت بدترین چیز برای اهالی ساحل نشین اینکه صدای موج دریا براشون تکراری بشه و هیچ حسی نسبت به اون نداشته باشند اشتباه نکن ناشکر نیستم از خودم گله دارم که چرا اینقدر بیحال شدم
نمی دونم چقدر با این حرفم موافق باشید ولی دغدغه زیادی باعـث شده از خیلی چیزا فرار کنیم مثلا وضعیت بد اقتصادی و بالا رفتن هر روز قیمت ها شاید یکی از دلایل باشه
زینب میگفت یه پسر بچه دیدم تخم مرغ هاش شکسته و داشت میرفت به طرف خونشون رفتم تو مغازه چند تا تخم مرغ گرفتم و گفتم طفلی
حتما از دستش افتاده و برسه خونه دعواش میکنن وقتی تخم مزغ بهش دادم و گفتم چی شد که اونا شکست گفت خاله نشکسته بابام
چند ماهه حقوق نگرفته تو خونه چیزی نبود واسه خوردن امدم همون تخم مرغ شکسته ها تو بسته که مردم جدا میکنند از سالم هارو با
اجازه مغازه دار ببرم خونه غذا بپزیم.....
خدایا خودت وضعیت این مملکت رو درستش کن